|
اتاقی که لزوما مرکز جهان نیست
|
||
|
ادبی |
(...)
از آن همه که رفت
تنها چند لبخند در خونم ماندند و ماهی شدند
حالا گاهی تا لبهایم می ایند بالا
و به جای لبهایم لب می زنند
و بعد در اعماق خونم محو می شوند
(...)
آیینه های ناگهان قیامت آیینه های خانگی یند
در تکه ای کوچک از آنها خود را دستگیر کردم
و دستبند زدم
در تقاطع جایی از تقویمم
که همیشه تصادف است
تن جعل
تن خائن
|
|