|
اتاقی که لزوما مرکز جهان نیست
|
||
|
ادبی |
اين بار اگر با دريا بنشينم
حرف را به اعماق خواهم کشاند
شعر را آب ريخته بر زمين می بينم. جويباری که بر کرت ها جاری می شود. هم از اين رو به هيچ توضيح و تعريفی نمی توان جمعش کرد و تثبيتش کرد.پس جريان سيالی اينگونه با هرگونه تقسيم بندی و شاخه بندی سر تضاد- و حتی دعوا دارد. شعر می خواهد هر کس به اندازه ی ظرفيتش از او بفهمد. اين نامريی زيبا هم شوخی های بی نظيری دارد و هم جديتی کوه وار که در جا نمی گنجد. انگار اين و آن است که به دنبال جا می گردد و نمی يابد ......
با اين وصف اعتقاد دارم که شعر تمامی تفاوت خواهی و شبيه خوانی ها که امروزه بر سر آن بحث می شود می تواند باشد. حضوری که هم می تواند مفهوم پرداز باشد و هم بازی زبانی و نيز مقتدر و آزاد، فاخرانه و گفتار روزانه و صميمی و بالاخره عبوس و راحت و پيچيده و ....
اميد که بتوانيم به قدر ريشه هايش در دل و جانمان کلماتی بر سپيدی ها جاری کنيم.
جا دارد از همه عزيزانی که با وبلاگ من، با پيام و خواندنش همدلی کردند تشکر کنم. متاسفانه شرايط کاری و روحی من انگونه نبود که فعالانه به اين مهم بپردازم.اميد که از اين پس............ و دوستتان دارم.
محمد حسن مرتجا
|
|