|
اتاقی که لزوما مرکز جهان نیست
|
||
|
ادبی |
زيرا زير جنوب سايه ها شدم . بچه هاي نامريي شان در جاي جاي
جهان چنان سرگرمند كه پدر را صدا نمي زنند. تاسيساتي عظيم از
شمس تا ... نيچه ي دوست ، در كارند. و دائما جا به جا مي شوند با
جايي كه نيست. من فقط در صلاحيت واژه هايش هستم . كه دست من
گاهي درختي ست كه ميوه هايش پرنده گانند و شاخه هايش جاده ها و
برگ هايش شهرها ... و بهار خوابش خدايان نامريي را به رقص مي
آورد. وزش رقص را دست بكش برقص ! و مرا با مغناطيس جايي كه
تا عزرائيل تير مي كشد بُر نزن. همين حالا با چند آدم مريخي ،
ونوسي وكلي جاده و كهكشان در كار سرودن شعري مشتركم
|
|